تبليغاتX
فلسفه ، جامعه ، هنر
تقدیم به مادرم
<
 گرگ ایم یکایک ؟

ما را چه می شود : / بیم از مارمولکی؟ ؛ / بلع صداقت و ،/ تُفیدن احساسی ؟... کدام یک ایم ؟ ؛/ ما که گفتارِ حتی صادقانه مان / خود را نیز به نیش- خنده وا می دارد .

¡ گرگ ایم یکایک/ به وقت بیش بالارفتن مان/ از آنچه بایسته مان است . قناعت مان اگر بود / دل نمی سوزاندیم / هم- نوعان مان را ،/ و نمی خوردیم ، طمع- آورده داشته ها مان را .

¡ ما ایم ترسیده از شب / بی آنکه خبرمان باشد : چاه در چاه/ گودال درگودال / گند- آب در سر داریم.

¡ لذت باهم بودن مان/ گم شد ، در غبار بیش خواستن هامان ،/ و غفلت مان بود ؛ / قانون جهان را :/ هر فریادی را فریادی پاسخ است .

¡ مگس در آسمان نعل می کنیم / ولی لیاقت مان نیست/ نگاهداری همدل-دوستان را/ برای شبانگاهی.

¡ مرا به لب - چریدنِ بیگانه عادتی نیست/ به دست ِبرادرانه ی بی منتی نیازم است ./ نامرد- ام اگر زبان نگشایم / به گاه نیاز/ خواستنِ گرم- دستی را ./ نامرد ، او اگر ، جز به دیدار صداقت /در چشمان ام ،/ دست به سوی ام برآرد ( به صداقت اش ! ایمان دارم ) .

¡ برادرم باش،/ پدرم باش ؛ / گاه اگر تلخی . / بعد از آن ، به سفره نشستن ام بخوان / گرم و صمیمی / در کنار خویش.

¡ جدال ام است با خود : / که فراموش شده در خود- فریفتن لحظه ها . به مرگ راضی ترم / تا تن- سپردن به خیانت در امانت : / دلی که تپیدن اش به پاس من است .

¡ تو را - مرا- چه می شود/ که نشسته ای/ تا حکم کنی/ به آنچه از پیش ام خبر است :/ میخیدن بر کف / در بلندای صلیبی/ ( به خیانت اش اگر بیالایم ) .

¡ مرا نه ترسی است ، از مارمولک ها/ نه دیو ها / نه جن ها . به نبرد با خویش برخاسته ام (دژخیم ترین شان ) / که هر دم ام بیم خسرانی است ؛ / از بزرگ- ترین و جان- فرسا ترینِِ جنگ ها : / من با من ! .

¡ من اینک کمان برگرفته ،/ تا ماران خوردنده مغزم ( خرَد برتری جو ) را /  از پای در افکنم . بر شانه بودن شان ( بر دل ام ) / می آزاردم . ماران / به گاه برتری جستن مان / خوش کام ترند ... مرا از تمسخر خود- داناترخواهان (!) بیم است ./  اینان ، دامن  و دست سرخان اند ./ چرا که خود- برتری خواهان اند :/   خوب ترینِ آدمیان ، مستعدترین شان برای درنده خویی اند .

¡ امیدی هست ؟ (در این نبرد نابرابر ) / رهیدن مان را از گُرگیدن(!) :/ به یقین . به یقین. چرا که ایمان ام به چشم ها / و صداقت دست هاش ( هم او که خود می داند ! ) / برحذرم می دارد / از گرگِ همواره خفته در کمین : / من !

|+| نوشته شده توسط پاسندی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387  |
 اینک که عاشقم

عشق

خوبی،انگشت های توست/ در لمس تردیدهای من/ در گذار خون دررگ های زندگی ام ...

لمس تو،/غزلی است نانوشته/درکتاب ناگفته های گیتی./ومن ورق زده ام/ صفحه صفحه اش را،/ خط به خط / روی سطرهای مهربانی تو/ روی بوسه های جاودانه ات.

¡توباتمام دل بوسه هات/می تپی درمن.../ من/دست روی شانه هات می برم(آرامش می یابم ) /تااینگونه،/حقارت بهشت را/ به خودثابت کرده باشم./ تا،لیاقت فرشتگان مخدوم را/ تاسطح اندک چرکِ گاه مانده زیر ناخن هات / پایین آورده باشم .

¡ناهمواری گونه هات/آتش معصومانه نگات؛/ همواری زندگی من،/ آرامش- گاهِ دل- شوره های من است...لب می گشایم./ کلام را اما/ درپیش- گاهِ چشم های تو/ سخنی در توان نیست ./ اینجا ، برآمدن - گاهِ توست؛ / آبشاری که عشق می ریزاند .

¡عبث بود،جهان/ اگر،چشمی چون تو/ نظاره اش نمی کرد./ ومن اینک مغرورم ،/به داشتن این دو( ! ).../ بانگ برمی دارم:/ من،خدایِ خدایان/ مغضوب تک تک و همه شان(که اینک منم ) / اینک در چشم های تو ام / و تقدیر گردانی هیچ ستاره ای / مغمومم نمی گرداند...اینک جهان در چشم های من است/ من در چشم های تو./ اینک،که شب از نیمه گذشته/ وسکوت ،/ در بستر شهر/  زمزه گر خوابی عمیق است./ من ، فریادم را/سر می دهم ؛ / ندای غرورم را ،/ در گوش شب / و در- شب ماندگان ،/  بانگ می زنم/ تادوردست ها / تا کرات دیگر / تا اندرون گوشِ خدایان(هرچند ندارند):/ من عاشقم،/ من ،خدای خدایان/کودکی که بارها از خود شکست خورده ./

 ¡ اینک که من در چشم های تو ام / و تو ، در قلب من،/ جهان به آرزوی ما گردش خواهد نمود/ و آهوان ترسنده از آدمی ،/ در تفرجگاه گیسوان تو/ شادمانه خواهند جهید ...

¡جهان را می لرزانم / به بانگی با حروف عشق ؛/ با غروری که در سلول هایم موج می زند :/  تو را دوست دارم ...

¡ در سکوتی که در من نیست  می شود،/ خروشی که آبشار...،/ از دل- خاک های عشقی که از نمِ بوسه های تو تر است / معبدی می سازم / برای چشم هایت/ و جهانی نو...، / از عشقی که اینک ( امشب ) در من زاده شد .

¡ من،تاصبح/ پیش از آن- که او/صداقت اش را بر مردم بنمایاند/ تو را خواهم زاد/ و خویشتن را/ و جهانی که می پسندیم:/ سرشار ازمهربانی/ سرشار از آرامش/ سرشار از" عِ ش ش ش ق"...

|+| نوشته شده توسط پاسندی در جمعه چهاردهم تیر 1387  |
 تنها صداقت است که می ماند- گفتگو با همسر دکتر امیدی (بهشهر)

همسر مرحوم  دکتر امیدی (سهیلا عبدی) را در مرکز توانبخشی کودکان بهشهر ملاقات کردم . به اتفاق هم از کودکان معلول و عقب افتاده ذهنی و یا بی سرپرست دیدارکردیم. ماندن درآن فضای غم انگیز برای من قابل تحمل نبود . ولی خانم عبدی می گفت که با علاقه ، هر روز به این محل می آید و وقتی به خانه برمی گردد ، احساس تنهایی بیشتری می کند ، و دوست دارد پیش بچه ها برگردد.

قرار شد در مورد مرحوم دکتر رمضان ( محمود) امیدی که مایه ی افتخار مردم مازندران ،و موسس مراکز خدمات پزشکی و بیمارستانی در بهشهر بوده حرف بزنیم. البته به اشتباه، او(خانم عبدی)را که مامایی هم می کرد دکتر خطاب کرده بودم، و همین را در نوشته خودم هم تسری دادم . که او به من زنگ زد و از من گلایه کرد و گفت که وقتی من دکتر نیستم چرا کنار اسم من، عنوان دکتررا نوشتید. همین بهانه ای شد تا چندباردیگر هم به آن مرکز و خدمت ایشان برسم. زنی بود به نهایت مهربان ، و حرفهای بسیاری درمورد کمک به بچه های بی سرپرست زد که قرار شد هیچ اشاره ای نکنم. و این خود جزوی از بزرگواری ایشان بودکه حتمن بخاطر زندگی درکنار مرد بزرگی مثل دکتر امیدی دراونیز این روحیه تجلی پیداکرده بود.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پاسندی در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  |
 شعر ، دریچه است !

مه آلوده جنگلِ ذهنم / پریشان ِ جهانی است / دست- سازِ خدایانی عبوس ؛ / مانده در غارهای بی گفتگو

¡ مرا نه اندک مشورتی بود / پیش از نهادن بنیان ، / نه دست ِ همکاری با ایشان ،/

( اینک ) / که ، انگشت اشارت شان / به گاه پرسش های من / همواره دراز است/ به سمت پله های عمیق ،/ سرد ...

¡ در قلمرو کرسی نشستگان جانشینی شان / بر زمینی که جز سرخی رنگی نداشت /

و جز برادرانی در چاه ؛ / همواره  ، به چرا رفته ایم / چون رام گوسفندان / و خوابیده ایم / به سحر نِی - لبک هاشان؛/ در سایه سار درختانی،که تبرهاشان نیز بر آن تکیه داشت ...

آواز می خواندند/ به لحن خوش /  اگرچه واژه هاشان / سنگینی خارا- سنگ بود،بر سینه .

¡ بُت ها شان اگرچه باقی است،/ اما در پس پرده / نهانی نیست ،/ جز دروغ واژه هایی/ در دست جادوگران/ نشسته بر معبدی نوین ، (اینک)/ که لِویاتان را "خِرَد" نام نهاده اند ...  این نو- بُت را / در شکستن ،/ به مبارزه طلبیدن است ؛/ جهان شان را ،/ بنیان شان را .../ و خیال/ قوی- ابزارِ گریزندگان از کام این غول دریایی ( لویاتان ) است. 

¡ از آغاز/ ما را نه لبی بود/ نه پرسشی ./ چرا که گنگ خدایان را/ خردِ تعبیه ی دریچه ای نبود / تا گفتگو را وزیدنی باشد ،/ هرچند کوچک ، از روزنی ...

¡ زبان من اما دریچه بود./ زبان من شعر بود/  و شعر ، دریچه بود. / و شعر، دریچه است؛ / اندک امیدی به گریز / با ذهن -  افزارِ خیال / از میان رمه هایی ،/  خو کرده به آب/  خو کرده به سایه / خو کرده به خواب ...

¡ گریز نمی کنم ./ می ایستم ؛/ با ایمانم به واژه ها ،/ به شعر./ و می دانم ، می گریزند ؛

/ از دریچه ی خیال ؛ / خدایان گنگ / چوپانان عبوس / پریشانی های من !.

|+| نوشته شده توسط پاسندی در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 و اینک : ما ! ! !

صبح زود است . می خواهم برای خرید نان به نانوایی بروم. هوا هنوز تاریک است. زنی که می شناسم با چادری بر سر به این طرف و آن طرف نگاه می کند . از کنار حجم زیاد زباله که در نزدیکی خانه ی ما جمع می شود  مرغ مرده ای را آرام از میان آشغال ها بر می دارد . وقتی متوجه می شود کسی او را ندیده است مرغ را زیر چادرش می زند و تند تند به سمت خانه اش حرکت می کند ( و من هنوز یک آدم خوب هستم ! ! ! ) ..... هنوز آدمم ؟ ؟؟

مادرم     چای      درست      می کند

 مادرم      آش     درست      می کند                         

 مادرم  آب- دوغ-خیار     درست     می کند

 مادرم     سیب زمینی- آب پز  درست    می کند

 

... مادرم    پلو     درست      نمی کند

مادرم  سیب زمینی- سرخ کرده  درست  نمی کند

 

¦   این ها را پسر کوچک همسایه مان می گفت

 

و من  که انسان خوبی ( ! )  بودم

به حرف هایش گوش می دادم !

    فقط

          گوش می دادم !

                      ( و  دیگر  ،  هیچ  )

                                                   ۱۳۸۷

|+| نوشته شده توسط پاسندی در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  |
 به : دوست جوان و دوست داشتنی من ؛ مسلم وفایی نژاد

دوست خوبم مسلم وفایی نژاد ، از بچه های دوست داشتنی ِ شعر و ترانه ی مازندرانه. کسیه که در مدت کوتاهی تونست خودش رو درعرصه ی ترانه سرایی مطرح کنه . و هر روز ، رو به جلو در حرکته . مسلم ، از دوست های  بی ریا و صریح  منه . مردی دائم در تلاش ، و البته گرفتار در پیله ی مشکلات روزگار ما . از همین رو ، ترانه های مسلم از بار اجتماعی غنی ای برخورداره  .

مسلم ، از همین حالا یکی از سرمایه های آینده ی ترانه ی ماست . اون میتونه یه روز به تیم ملی ( البته اینجا رو شوخی فرض کنید ) هم دعوت بشه . البته زیاد هم دور از خیال نیست : شاید یه روزی که انجمن ترانه سرایان ایران ، یه تیم خوب بخوان تشکیل بِدَن ، من مطمئن هستم مسلم حتما دروازه بان خوبی برای اون تیم خواهد بود !!! .

حالا می تونین در ادامه ی متن ،  حرف های مسلم رو بخونین :


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پاسندی در دوشنبه ششم خرداد 1387  |
 بازدید از مرکزنگهداری و توانبخشی هاشمی نژادبهشهر
یک روز سرد زمستانی (دی ماه )به نزدیکی باغ عمارت رفتم . برای دیدن بچه های معلول .

قصد شعار ندارم. گزارش را در ادمه ی متن می آورم.

آدرس و شماره حساب را همین جا می گذارم جلو ی چشم شما . و دیگر هیچ ......

آدرس :بهشهر،خ پاسداران،خ شهیدحسینی،مرکز نگهداری و توانبخشی معلولین شهید هاشمی نژاد.

تلفن :                          ۵۲۶۴۵۴۵-۰۱۵۲

 

 شماره حساب جهت کمک های نقدی : بانک ملی مرکزی :به حساب شماره ی  ۷۱۳۵

********

جهانی در چشم هاشان بود / و آسمان /  زیر پلک های مهربانی شان/ آشیان داشت            

دست هایِ نو ازشِ تک تک شان

حتی به خواب می بُرد /  فرشته های خوبی را  !

                        (که بر شانه ی راست ایستاده اند )

نفس های صمیمی شان  /  گرمای زندگی بود

و  زیرِ بارشِ   این  همه  لطافت

کدام دل می توانست  که  آرام نگیرد !

کدام دل بود / که راه زندگی را نیابد !

¡  لطفا قطار زمان را نگه دارید؛

می خواهم  اینجا ( ! )  کمی زندگی بنوشم :

جلوتر از  "چشمه  عمارت"(بهشهر)

مرکزتوانبخشی کودکان

(مرکز نگهداری و توانبخشی معلولین شهید هاشمی نژاد)

درست زیرِ باغِ بهشت !       


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پاسندی در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  |
 بوسه واژه ها- تقدیم به کسی که به من آموخت ؛ بزدل نباشم

  شهوت دستهای تو/ هم آغوشی با حوریانِ پستان برجسته را / درنگاهم ناچیز می کند...

باطل می کند ، سینه های تو / افسانه ی پیدایش هستی را / از میمونیان ، تا آدمیان. اینجا ، پیدایشگاه ِ آدمی است : میان بازوانت / و شانه های پرمهرت...جاری است/ در تراوشگاه اشک هایت/ بوسه های بی دریغ من ؛ / اَتش زنده بودن/ اشتیاق ماندن ، / جاودانه ماندن ...

¡ زندگی ، جوشیده از لبهایت / به گاه گفتن ِ پُرمهر- واژه ها . اعصابِ زمین ، می آرامد / روی نبض بوسه های تو ، برگونه های من./ و بعد،دریای طوفانی (دل ِ من )/ بیرون می ریزد از خویش؛ / فروخورده بغضش را / ازمحنت دروغی به نام انسان خوبتر... قسم به همین واژه ها :/ خوشبختی در"خوب بودن" نهفته است / نه "خوبتر بودن" ! .

¡ قسم به همین واژه ها ، قسم به لحظه ای که ، / مردی ، ۲کودکش را ، / از نداریِ خدایان ، به عدالت مرگ ؛ / به کابلهای برق ( ! ) بخشید ./ بی واسطه ، از آدمیان بریده بودم ،/ اگر صداقت خفته در سینه ات هراز گاهی نثارم نمی شد.بریده بودم اگر،/ عشقت ،/ زندگی را به من نیاموخته بود... آموخته بود، / دلت/ دستت / زبانت / سینه ات :/ گذار از نام و نان  برای خویش ،/ شرط آدمی بودن است./ وصداقت ، شرط آدمی ماندن ...

مهربانِ تا همیشه خوب ! /  " تر" نباش !،/ پس از نیک واژه ها.

¡ آدمی تنهاست / در عصر خوبتران ! ، می خواهد " ترین " باشد./ پس ، دیگر گریزی نیست/ از کینه / جنگ / فقر/ نادانی ...

¡ شانه باید جست / و دلی ،/ که آرامش آدمی  باشد / به وقت دلتنگی،/ به وقت نیاز به سخن گفتن.

¡ مهربان من ! / اینک که نیازمند سکوتم / شهوت دستهایت را ، / صداقت بوسه هایت را / به من ایثارکن ./ مرا خلق کن ،/ درصلابت این ایثار/ درسکوت بوسه واژه هایت !  

|+| نوشته شده توسط پاسندی در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 من دولت هستم !

حکمران مطلق فرانسه(قرن17)دردورانی که نظام کلیسایی هنوزقدرت رادرکف داشت،خودراعین قانون می دانست . اوخودراعین قانون،دادگاه،قاضی وزندانبان واجراکننده قانون می پنداشت.همه رازیرسلطه وسیطره خود می خواست. اومی گفت :  " من دولت هستم"(منبع1،ص 445).

دولت،به امری کلی ومطلق اتلاق می شود.درنظامی که لوئی چهاردهم مدعی حکومت داری آن بود؛دستورات ازبالاصادر می شد(مدل مدیریت هرمی)،وهمگان بی چون وچرابایدازدستورات واوامراطاعت می کردند.این نوع دیدگاه، دارای ویژگی ثبات دردستور ات وقوانین بود،وهرنوع تغییر(اصلاح درامور)رابرنمی تابید.

جان لاک،تعبیری ازاین نوع دیدگاه وجهان بینیِ تنگ نظرانه دارد:"ثبات،ازخواص ذهن های تنگ است" (منبع2،ص89).  .........................


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پاسندی در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  |
 تشکر از هکرهای محترم +مقاله ی فربه تر از منطق و فلسفه
تفکر

تعریف منطق :

«المنطق آله قانونیه تعصم مراعاتها الذهن عن الخطا فی الفکر»(کاتبی قزوینی،نجم الدین؛شرح شمسیه،ص10).این عبارت بدین صورت نیزمعنی شده است:منطق،وسیله ای است قانونی(کلی)که مراعات آن،ذهن راازخطادرتفکربازمی دارد.......

انسان آرمان خواه،انسانِ مرده(مرگ خواه)است.اومرگ-طلب ودشمن خواه است.اودرصورتی وجودمی یابدکه دشمنی نیز برای خودخلق کرده باشد.اودیگری رادرنیست می خواهد،وخودرادراوج.همواره ازقوانین کلی برای جلوگیری دیگران ازخطا واشتباه سخن می گوید.درنگاه کلاسیک فلسفه،انسان آرمان خواه وکمال طلب،یک فیلسوف وایدئولوگ تمام عیاراست. ولی درنگاه فرامدرن امروزی،اویک بیمارروحی-روانی تلقی می شود.انسان آرمانخواه،ازتقدیس خوددچارلذت می شود. از اینکه نمایشی(هرچندتراژیک)ازبعدقهرمانی،به اونسبت داده شود،دچارشعف می شود.اوازدربندبودن دیگری لذت می برد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پاسندی در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  |
 سیستم آموزش مند
darsسیستم آموزش مند:جزء اساسی وغیرقابل تفکیک هرسیستمی،نظام آموزشی آن است. هیچ سیستمی بدون نظام آموزشی متصور نیست.واگرهم باشد،ازناکارآمدترین نوع سیستم هابه شمارمی آید.تحقیق وپژوهش،امری دائمی است.حتی سازمانی مثل شهرداری که سازمانی خدماتی است،بدون داشتن دوایروارگانهای تحقیقاتی در نیازسنجی وتشخیص خواست مردم،ضعیف خواهدبود.ودراین حالت هرچقدرهم که به خدمات خودبیفزایدکارامدبه نظر نخواهدرسید
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پاسندی در جمعه نهم فروردین 1387  |
 بهار تویی

چلچله ها بر می گردند / امیدوار و سرودخوان

تو هنوز اینجایی / با من / بعد از سرمایی دراز /  خوابی سرد

واژه ها از تو جان می گیرند/ ضمیر من نیز

من واژها را می نویسم / بوسه های تو/ خنده های تو / جان می دهندشان

تواگرواژه هارا/ درسردیِ بی پناهی/ درگلخانه ی دستهایت جانمی دادی

هرگز از دل من ، هیچ واژه ای در وصف عشق جوانه نمی زد

n چلچله تویی/بهارتویی/صداتویی/ هواتویی/رگ تویی/ریشه تویی

تو/که دیر زمانی است با منی

تو که از لب-خنده هایت، فرشته ها مسرورند / و آدمیان

از تنگنای نظرتنگی ها / رها و آزاد

n بهانه برای روئیدن بود / اما اندک و خرد

دردلت ستاره ای بود / خورشید سان                            

مرا فکر روکردن به آن نبود/ در ستیز بودم ، با زمین

با زمینیان . و گندم را نیز دشمن خویش می پنداشتم.

حوا را نیز / آدم را نیز . آدمیان را نیز .

n زندگی را به من بخشیدی / با واژه ای که طلسم ترسم را وا کرد / واژه ای که جز صداقت هیچ نبود / جز صداقت هیچ نداشت

لب- خنده هایت / سرشار بود از تپش های تازه / و زندگی ، بهانه ای بود تنها برایِ درکنار تو بودن/ برای باتو بودن/ برایِ برای تو بودن

چرا که تو ، هر صبح / بهار را برایم هدیه می کنی/ یک سبد خورشیدِ صداقت / از اعماق وجودت.

n بهار بر من مبارک باد. اینک که چلچله ها درمن اند. اینک که گندم ها سر از خاک برمی آرند. اینک که میل خوردن نانی دارم/باگندم لبهایت

|+| نوشته شده توسط پاسندی در شنبه سوم فروردین 1387  |
 جامعه ی روان نژند

به قول گوته : "آنکه دانش و هنردارد ، مذهب نیزدارد ،اما آنکه نه دانش دارد و نه هنر،بگذارخود را مذهبی بداند".

دراین مقاله سعی شده است باپیش کشیدن مباحث روانشناسی،البته ازدیدگاه اجتماعی،به پدیده هایی مثل بزهکاری،وهمچنین مشکلات ناشی ازحاشیه نشینی(حلبی آبادها)پرداخته شود.

 به نظرمی رسدجامعه ای که خودراایده آل می داندوازپرداختن صادقانه به مسائل طفره می رود،خودازعوامل به وجو آورنده ی بحران های اجتماعی است.

جامعه سنتی،جامعه ای یکدست است.ازنقدمی پرهیزد.جامعه ای که به جای پرداخت علمی به پدیده های اجتماعی،پاک کردن صورت مساله راچاره کارمی بیند،تولیدکننده بحران های اجتماعی است.اساساجامعه های عقب افتاده،بحران– زیست هستند.

برای حل مشکلات اجتماعی،نه نیازبه صرف هزینه های کلان است،نه دستگاه های عریض وطویل. بلکه نیازبه تغییردیدگاه است.

دراین مقاله ،دیدگاههای مختلف علمی رانسبت به حل مسائل ومشکلات  روانی – اجتماعی می توانیدمطالعه کنید


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پاسندی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386  |
 بر دریچه ی دیوانگی

شبیه هیچ کسی نخواهد بود ، نه پندارکسی؛

کسی که بردرگاهِ"عصیان"به نماز ایستاده باشد/

و از کم سویی خرد ، به ده کوره ی خیال پناه برده باشد.            

n درسرما- سوزِ بی همدلانه فصول

ملخ ها باغ را به یغما می برند / خوکها مزرعه را می لِهَند

لاشخورها درپی جسدی هستند/ مانده درتعفن خویش.

n " ثمرات خرد" را ، همین بس/ که هرکسی ، کفتاری است در قامت آنچه می گوید نیست.

خردرا/جزبه کنایه،چگونه برستیزم/ اینک که درتلاشیدنم نیز،تعقلی می لولد.

سلولهای خاکستری/درجمجمه ها/درهراسند/ازهجوم کلاغهای تردید:/

پرسشهای جهان برانداز؛/جهانی به کوچکیِ دانایی

n وکلاغها/ دشمنان مترسکهانیستند/ آنهامشتاق نوکیدن به تاریکی اند.

ودهقان را/جز،هایی،جزهویی نیست/برای رماندن.اورابه اندک کاشته ی خود حسادتی است.داشته ای که گذرخوکی به آسانی آن رابربادخواهدداد

n مزرعه ی "سر"را شخم خرد،جوانه ای نمی رویاند.

 "امید"راخیال است که می پروراند !

وبی شک،خرد،"مترسک" نیست/ "کلاه"ی است که مترسک برسردارد.

خرد،راپاسخ های حتمی تحدیدمی کند/وکاش می دانستیم؛همه ی کلاغها سیاه نیستند !.

n کدام معلول رابه کدام علت می توان نسبت داد؟

آیاهرمعلولی راتنهایک علت درکارست؟/آیاسرچشمه ی دانایی،تنها"خرد"است؟.

پس دریچه ی دیوانگی را/چگونه است که نظاره نمی کنیم؛بااین فراخی . با این شکوه . با این استواری !.

|+| نوشته شده توسط پاسندی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386  |
 من نمی دانم ، پس هستم !

 

 

«هرچندانسان را"موجودمتفکر"نامیده اند،اما، تنها تعداداندکی ازاین موهبت استفاده می کنند.چه بسیارند کسانی که هرگزتفکر نمی کنند؛وحال آنکه ازاین امر غافل اند.چه اندک اندکسانی که به تفکر می پردازند؛ امادامنه ی تفکرآنان محدوداست

 (جین تیلور ،1783- 1824 )».

 

 

این مقاله اشاره ای گذرا دارد به دستاوردهای فیزیک کوانتوم و همچنین نظریه جهان هولوگرافیک.                                                                                                                         در این مقاله سعی شده است که به بازبینی و توجه بیشتربه عالم مثل افلاطونی توجه شود....            

متن کامل مقاله در ادامه قرار دارد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط پاسندی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 چشم هایت

سَلامی درچشم هایت بود/ صَلاحی درچشم هایت بود

سِلاحی در چشم هایت بود

n من اما/ایستاده درکناری/ محو موج های مژه هایت/پلکهای پرهیاهویت

درانتظارنخستین واژه / برای سُرودن نخستین ترانه(ی با تو بودن)

   nدل- تپش ها / قرارِگفتن ربوده بود

ودرهرلحظه،عمقی به درازای عمری، نهان

من اما همچنان گرفتار / در پس و پیچ تردیدها                     

n  فرصت رویشی می جست / نهال کوچک آرزویم؛

ازتنها روزنه ی مانده برتقدیر/ برای سبزشدن/ برای سبزماندن

چکاوکِ "بودن"درتونیزنغمه ای داشت / فروخورده وفروبرده

تنها بود و هم- سُرایی می جست

n من وتو،درلحظه زاده شدیم/درلحظه ای که تمام اش"عصیان" بود /                              وعصیان(گر)،چشم های تو بود

درآن لحظه(عصیان)،چکاوک های زندگی مان را/ ازدریچه ی تردیدها پرواز دادیم

به اوج آسمان عشق های عصیانگر(نه فرو برنده و ویرانگر)

n ما بی هم ، هیچ بودیم / با هم همه چیز

ما منشوری بودیم/ در جستجوی نوری سپید/ خالص  و نافذ

و آن نور ،"عصیان"(عشق)بود/ برای ما.ما که همدلی را نیک می پنداشتیم/  وبا هم بودن ،              وبرای هم بودن را بهشتی جاودان

فراتر از بهشتی با نهرهای روان / عسل های شیرین

بهشت،دردلهای کوچک ماست ،آنجاکه"صداقت تنها رمزعبوراست

/ و ...."عشق" ، رمزعبور است /  از من به ما

n من و تو اینک مائیم / به پاس صداقتی که در دلت /  صَلاحی که در ذهنت/                          سِلاحی که در چشم هایت ، پنهان است

|+| نوشته شده توسط پاسندی در دوشنبه بیستم اسفند 1386  |
 من متولد می شوم . با تو . و برای تو

مرا  خدایان به مادرم دادند

این را خودِ مادرم می گفت            

این را تمام خواهرانم

تمام برادرانم

تمام دوستانم

تمام هموطنانم

در مورد خود باور دارند

   

مرا در این قصه شکی هست :

چگونه باور کنم

قدرت این خدایان را

که حتی یکی شان را

توان بر دوش کشیدن گناهان من نیست

|+| نوشته شده توسط پاسندی در دوشنبه بیستم اسفند 1386  |